بخش 1 - سرآغاز
Toggle stanza 1شنیدم که در وقت نزع روان
11
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
22
که خاطرنگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
33
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
44
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ درد گوسفند
55
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیّت بوَد تاجدار
66
رعیّت چو بیخند و سلطان درخت
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
77
مکُن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکُنی میکَنی بیخ خویش
88
اگر جادهای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم
99
طبیعت شود مرد را بخردی
به امّید نیکی و بیم بدی
1010
گر این هر دو در پادشه یافتی
در اقلیم و مُلکش بنه یافتی
1111
که بخشایش آرَد بر امّیدوار
به امّید بخشایش کردگار
1212
گزند کسانش نیاید پسند
که ترسد که در مُلکش آید گزند
1313
وگر در سرشت وی این خوی نیست
در آن کشور آسودگیبوی نیست
1414
اگر پایبندی رضا پیش گیر
وگر یکسواری سر خویش گیر
1515
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیّت ز شاه
1616
ز مستکبران دلاور بترس
از آن کاو نترسد ز داور بترس
1717
دگر کشور آباد بیند به خواب
که دارد دل اهل کشور خراب
1818
خرابی و بدنامی آید ز جور
رسد پیشبین این سخن را به غور
1919
رعیّت نشاید به بیداد کُشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
2020
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش
2121
مروّت نباشد بدی با کسی
کز او نیکویی دیده باشی بسی
2222
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت
2323
بر آن باش تا هرچه نیّت کنی
نظر در صلاح رعیّت کنی
2424
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای
2525
گریزد رعیّت ز بیدادگر
کُنَد نام زشتش به گیتی سمر
2626
بسی برنیاید که بنیاد خوَد
بکَند آن که بنهاد بنیاد بد
2727
خرابی کُنَد مرد شمشیرزن
نه چندان که دود دل طفل و زن
2828
چراغی که بیوهزنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
2929
از آن بهرهورتر در آفاق کیست
که در ملکرانی به انصاف زیست
3030
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
ترحّم فرستند بر تربتش
3131
بد و نیک مردم چو میبگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
3232
خداترس را بر رعیّت گمار
که معمار مُلک است پرهیزگار
3333
بداندیش توست آن و خونخوار خلق
که نفع تو جوید در آزار خلق
3434
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها بر خداست
3535
نکوکارپرور نبیند بدی
چو بد پروری خصم خون خودی
3636
مکافات موذی به مالش مکُن
که بیخش برآورد باید ز بن
3737
مکُن صبر بر عامل ظلمدوست
که از فربهی بایدش کَند پوست
3838
سر گرگ باید هم اوّل بُرید
نه چون گوسفندان مردم دَرید
3939
چه خوش گفت بازارگانی اسیر
چو گِردش گرفتند دزدان به تیر
4040
چو مردانگی آید از رهزنان
چه مردان لشکر، چه خیل زنان
4141
شهنشه که بازارگان را بخَست
در خیر بر شهر و لشکر ببَست
4242
کی آنجا دگر هوشمندان روند
چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
4343
نکو بایدت نام و نیکی قبول
نکو دار بازارگان و رسول
4444
بزرگان مسافر به جان پرورند
که نام نکویی به عالم برند
4545
تبه گردد آن مملکت عنقریب
کز او خاطرآزرده آید غریب
4646
غریبآشنا باش و سیّاحدوست
که سیّاح جلّاب نام نکوست
4747
نکو دار ضیف و مسافر عزیز
وز آسیبشان بر حذر باش نیز
4848
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست
که دشمن توان بود در زیِّ دوست
4949
غریبی که پر فتنه باشد سرش
میازار و بیرون کن از کشورش
5050
تو گر خشم بر وی نگیری رواست
که خود خوی بد دشمنش در قفاست
5151
وگر پارسی باشدش زاد و بوم
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
5252
هم آنجا امانش مده تا به چاشت
نشاید بلا بر دگر کس گماشت
5353
که گویند برگشته باد آن زمین
کز او مردم آیند بیرون چنین
5454
قدیمان خود را بیفزای قدر
که هرگز نیاید ز پرورده غدر
5555
چو خدمتگزاریت گردد کهُن
حق سالیانش فرامش مکُن
5656
گر او را هرم دست خدمت ببست
تو را بر کرم همچنان دست هست
5757
شنیدم که شاپور دم درکشید
چو خسرو به رسمش قلم درکشید
5858
چو شد حالش از بینوایی تباه
نبشت این حکایت به نزدیک شاه
5959
چو بذل تو کردم جوانی خویش
به هنگام پیری مرانم ز پیش
6060
عمل گر دهی مرد منعم شناس
که مفلس ندارد ز سلطان هراس
6161
چو مفلس فروبُرد گردن به دوش
از او برنیاید دگر جز خروش
6262
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
بباید بر او ناظری بر گماشت
6363
ور او نیز درساخت با خاطرش
ز مشرف عمل برکن و ناظرش
6464
خداترس باید امانتگزار
امین کز تو ترسد امینش مدار
6565
امین باید از داور اندیشناک
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
6666
بیفشان و بشمار و فارغ نشین
که از صد یکی را نبینی امین
6767
دو همجنس دیرینه را همقلم
نباید فرستاد یک جا به هم
6868
چه دانی که همدست گردند و یار
یکی دزد باشد، یکی پردهدار
6969
چو دزدان ز هم باک دارند و بیم
روَد در میان کاروانی سلیم
7070
یکی را که معزول کردی ز جاه
چو چندی برآید ببخشش گناه
7171
برآوردن کام امّیدوار
به از قید بندی شکستن هزار
7272
نویسنده را گر ستون عمل
بیفتد، نبُرَّد طناب امل
7373
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
7474
گهش میزند تا شود دردناک
گهی میکُند آبش از دیده پاک
7575
چو نرمی کنی خصم گردد دلیر
وگر خشم گیری شوند از تو سیر
7676
درشتی و نرمی به هم در به است
چو رگزن که جرّاح و مرهمنه است
7777
جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
7878
نیامد کس اندر جهان کاو بماند
مگر آن کز او نام نیکو بماند
7979
نمرد آن که مانَد پس از وی به جای
پل و خانی و خان و مهمانسرای
8080
هر آن کاو نماند از پسش یادگار
درخت وجودش نیاورد بار
8181
وگر رفت و آثار خیرش نماند
نشاید پس مرگش الحمد خواند
8282
چو خواهی که نامت بود جاودان
مکُن نام نیک بزرگان نهان
8383
همین نقش برخوان پس از عهد خویش
که دیدی پس از عهد شاهان پیش
8484
همین کام و ناز و طرب داشتند
به آخر برفتند و بگذاشتند
8585
یکی نام نیکو ببُرد از جهان
یکی رسم بد ماند از او جاودان
8686
به سمع رضا مشنو ایذای کس
وگر گفته آید به غورش برس
8787
گنهکار را عذر نسیان بنه
چو زنهار خواهند زنهار ده
8888
گر آید گنهکاری اندر پناه
نه شرط است کُشتن به اوّل گناه
8989
چو باری بگفتند و نشنید پند
بده گوشمالش به زندان و بند
9090
وگر پند و بندش نیاید بکار
درختی خبیث است بیخش برآر
9191
چو خشم آیدت بر گناه کسی
تأمل کنش در عقوبت بسی
9292
که سهل است لعل بدخشان شکست
شکسته نشاید دگرباره بست

