بخش 17 - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی
Toggle stanza 1ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
11
ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
یکی را نباح سگ آمد به گوش
22
به دل گفت گویی سگ اینجا چراست؟
درآمد که درویش صالح کجاست؟
33
نشان سگ از پیش و از پس ندید
به جز عارف آنجا دگر کس ندید
44
خجل باز گردیدن آغاز کرد
که شرم آمدش بحث این راز کرد
55
شنید از درون عارف آواز پای
هلا گفت بر در چه پایی؟ در آی
66
مپندار ای دیدهٔ روشنم
کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
77
چو دیدم که بیچارگی میخرد
نهادم ز سر کبر و رای و خرد
88
چو سگ بر درش بانگ کردم بسی
که مسکین تر از سگ ندیدم کسی
99
چو خواهی که در قدر والا رسی
ز شیب تواضع به بالا رسی
1010
در این حضرت آنان گرفتند صدر
که خود را فروتر نهادند قدر
1111
چو سیل اندر آمد به هول و نهیب
فتاد از بلندی به سر در نشیب
1212
چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد
به مهر آسمانش به عیوق برد

