بخش 5 - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا
Toggle stanza 1شنیدستم از راویان کلام
11
شنیدستم از راویان کلام
که در عهد عیسی علیهالسلام
22
یکی زندگانی تلف کرده بود
به جهل و ضلالت سر آورده بود
33
دلیری سیه نامهای سخت دل
ز ناپاکی ابلیس در وی خجل
44
به سر برده ایام، بی حاصلی
نیاسوده تا بوده از وی دلی
55
سرش خالی از عقل و از احتشام
شکم فربه از لقمههای حرام
66
به ناراستی دامن آلودهای
به ناداشتی دوده اندودهای
77
نه چشمی چو بینندگان راست رو
نه گوشی چو مردم نصیحت شنو
88
چو سال بد از وی خلایق نفور
نمایان به هم چون مه نو ز دور
99
هوی و هوس خرمنش سوخته
جوی نیکنامی نیندوخته
1010
سیه نامه چندان تنعم براند
که در نامه جای نبشتن نماند
1111
گنهکار و خودرای و شهوت پرست
به غفلت شب و روز مخمور و مست
1212
شنیدم که عیسی در آمد ز دشت
به مقصوره عابدی برگذشت
1313
به زیر آمد از غرفه خلوت نشین
به پایش در افتاد سر بر زمین
1414
گنهکار برگشته اختر ز دور
چو پروانه حیران در ایشان ز نور
1515
تأمل به حسرت کنان شرمسار
چو درویش در دست سرمایهدار
1616
خجل زیر لب عذرخواهان به سوز
ز شبهای در غفلت آورده روز
1717
سرشک غم از دیده باران چو میغ
که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!
1818
بر انداختم نقد عمر عزیز
به دست از نکویی نیاورده چیز
1919
چو من زنده هرگز مبادا کسی
که مرگش به از زندگانی بسی
2020
برست آن که در عهد طفلی بمرد
که پیرانه سر شرمساری نبرد
2121
گناهم ببخش ای جهان آفرین
که گر با من آید فبئس القرین
2222
نگون مانده از شرمساری سرش
روان آب حسرت به شیب و برش
2323
در این گوشه نالان گنهکار پیر
که فریاد حالم رس ای دستگیر
2424
وز آن نیمه عابد سری پر غرور
ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور
2525
که این مدبر اندر پی ما چراست؟
نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟
2626
به گردن در آتش در افتادهای
به باد هوی عمر بر دادهای
2727
چه خیر آمد از نفس تر دامنش
که صحبت بود با مسیح و منش؟
2828
چه بودی که زحمت ببردی ز پیش
به دوزخ برفتی پس کار خویش
2929
همی رنجم از طلعت ناخوشش
مبادا که در من فتد آتشش
3030
به محشر که حاضر شوند انجمن
خدایا تو با او مکن حشر من
3131
در این بود و وحی از جلیل الصفات
در آمد به عیسی علیه الصلوة
3232
که گر عالم است این و گر وی جهول
مرا دعوت هر دو آمد قبول
3333
تبه کرده ایام برگشته روز
بنالید بر من به زاری و سوز
3434
به بیچارگی هر که آمد برم
نیندازمش ز آستان کرم
3535
عفو کردم از وی عملهای زشت
به انعام خویش آرمش در بهشت
3636
و گر عار دارد عبادت پرست
که در خلد با وی بود هم نشست
3737
بگو ننگ از او در قیامت مدار
که آن را به جنت برند این به نار
3838
که آن را جگر خون شد از سوز و درد
گر این تکیه بر طاعت خویش کرد
3939
ندانست در بارگاه غنی
که بیچارگی به ز کبر و منی
4040
کرا جامه پاک است و سیرت پلید
در دوزخش را نباید کلید
4141
بر این آستان عجز و مسکینیت
به از طاعت و خویشتن بینیت
4242
چو خود را ز نیکان شمردی، بدی
نمیگنجد اندر خدایی خودی
4343
اگر مردی از مردی خود مگوی
نه هر شهسواری به در برد گوی
4444
پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست
که پنداشت چون پسته مغزی در اوست
4545
از این نوع طاعت نیاید به کار
برو عذر تقصیر طاعت بیار
4646
چه رند پریشان شوریده بخت
چه زاهد که بر خود کند کار سخت
4747
به زهد و ورع کوش و صدق و صفا
ولیکن میفزای بر مصطفی
4848
نخورد از عبادت بر آن بیخرد
که با حق نکو بود و با خلق بد
4949
سخن ماند از عاقلان یادگار
ز سعدی همین یک سخن یاد دار
5050
گنهکار اندیشناک از خدای
به از پارسای عبادت نمای

