بخش 17 - حکایت
Toggle stanza 1یکی متفق بود بر منکری
11
یکی متفق بود بر منکری
گذر کرد بر وی نکو محضری
22
نشست از خجالت عرق کرده روی
که آیا! خجل گشتم از شیخ کوی!
33
شنید این سخن پیر روشن روان
بر او بر بشورید و گفت ای جوان
44
نیاید همی شرمت از خویشتن
که حق حاضر و شرم داری ز من؟
55
نیاسایی از جانب هیچ کس
برو جانب حق نگه دار و بس
66
چنان شرم دار از خداوند خویش
که شرمت ز بیگانگان است و خویش

