بخش 5 - حکایتِ عابد با شوخدیده
Toggle stanza 1زباندانی آمد به صاحبدلی
11
زباندانی آمد به صاحبدلی
که محکم فروماندهام در گلی
22
یکی سِفله را ده درم بر من است
که دانگی از او بر دلم ده من است
33
همه شب پریشان از او حال من
همه روز چون سایه دنبال من
44
بکرد از سخنهای خاطر پریش
درون دلم چون درِ خانه ریش
55
خدایش مگر تا ز مادر بزاد
جز این ده درم چیز دیگر نداد
66
ندانسته از دفتر دین الف
نخوانده به جز باب لاینصرف
77
خور از کوه یک روز سر بر نزد
که آن قلتبان حلقه بر در نزد
88
در اندیشهام تا کدامم کریم
از آن سنگدل دست گیرد به سیم
99
شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو، در آستینش نهاد
1010
زر افتاد در دست افسانه گوی
برون رفت از آنجا چو زر تازهروی
1111
یکی گفت: شیخ! این ندانی که کیست؟
بر او گر بمیرد نباید گریست
1212
گدایی که بر شیر نر زین نهد
ابو زید را اسب و فرزین نهد
1313
بر آشفت عابد که خاموش باش
تو مرد زبان نیستی، گوش باش
1414
اگر راست بود آنچه پنداشتم
ز خلق آبرویش نگه داشتم
1515
وگر شوخچشمی و سالوس کرد
الا تا نپنداری افسوس کرد
1616
که خود را نگه داشتم آبروی
ز دست چنان گربزی یاوهگوی
1717
بد و نیک را بذل کن سیم و زر
که این کسب خیر است و آن دفع شر
1818
خنک آن که در صحبت عاقلان
بیاموزد اخلاق صاحبدلان
1919
گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش
به عزت کنی پند سعدی به گوش
2020
که اغلب در این شیوه دارد مقال
نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

