بخش 5 - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده

Toggle stanza 1
زبان‌دانی آمد به صاحبدلی
1
زبان‌دانی آمد به صاحبدلی
که محکم فرومانده‌ام در گلی
2
یکی سِفله را ده درم بر من است
که دانگی از او بر دلم ده من است
3
همه شب پریشان از او حال من
همه روز چون سایه دنبال من
4
بکرد از سخن‌های خاطر پریش
درون دلم چون در‌ِ خانه ریش
5
خدایش مگر تا ز مادر بزاد
جز این ده درم چیز دیگر نداد
6
ندانسته از دفتر دین الف
نخوانده به جز باب لاینصرف
7
خور از کوه یک روز سر بر نزد
که آن قلتبان حلقه بر در نزد
8
در اندیشه‌ام تا کدامم کریم
از آن سنگدل دست گیرد به سیم
9
شنید این سخن پیر فرخ نهاد
درستی دو، در آستینش نهاد
10
زر افتاد در دست افسانه گوی
برون رفت از آنجا چو زر تازه‌روی
11
یکی گفت: شیخ! این ندانی که کیست؟
بر او گر بمیرد نباید گریست
12
گدایی که بر شیر نر زین نهد
ابو زید را اسب و فرزین نهد
13
بر آشفت عابد که خاموش باش
تو مرد زبان نیستی، گوش باش
14
اگر راست بود آنچه پنداشتم
ز خلق آبرویش نگه داشتم
15
وگر شوخ‌چشمی و سالوس کرد
الا تا نپنداری افسوس کرد
16
که خود را نگه داشتم آبروی
ز دست چنان گربزی یاوه‌گوی
17
بد و نیک را بذل کن سیم و زر
که این کسب خیر است و آن دفع شر
18
خنک آن که در صحبت عاقلان
بیاموزد اخلاق صاحبدلان
19
گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش
به عزت کنی پند سعدی به گوش
20
که اغلب در این شیوه دارد مقال
نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور