بخش 4 - در معنی شفقت بر حال رعیت
Toggle stanza 1شنیدم که فرماندهی دادگر
11
شنیدم که فرماندهی دادگر
قبا داشتی هر دو روی آستر
22
یکی گفتش ای خسرو نیکروز
ز دیبای چینی قبایی بدوز
33
بگفت این قدر ستر و آسایش است
وز این بگذری زیب و آرایش است
44
نه از بهر آن میستانم خراج
که زینت کنم بر خود و تخت و تاج
55
چو همچون زنان حله در تن کنم
به مردی کجا دفع دشمن کنم؟
66
مرا هم ز صد گونه آز و هواست
ولیکن خزینه نه تنها مراست
77
خزاین پر از بهر لشکر بود
نه از بهر آذین و زیور بود
88
سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه
ندارد حدود ولایت نگاه
99
چو دشمن خر روستایی برد
ملک باج و دَهیک چرا میخورد؟
1010
مخالف خرش برد و سلطان خراج
چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
1111
رعیت درخت است اگر پروری
به کام دل دوستان بر خوری
1212
به بیرحمی از بیخ و بارش مکن
که نادان کند حیف بر خویشتن
1313
مروت نباشد بر افتاده زور
برد مرغ دون دانه از پیش مور
1414
کسان بر خورند از جوانی و بخت
که بر زیردستان نگیرند سخت
1515
اگر زیردستی در آید ز پای
حذر کن ز نالیدنش بر خدای
1616
چو شاید گرفتن به نرمی دیار
به پیکار خون از مشامی میار
1717
به مردی که ملک سراسرْ زمین
نیرزد که خونی چکد بر زمین
1818
شنیدم که جمشید فرخسرشت
به سرچشمهای بر به سنگی نوشت
1919
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
2020
گرفتیم عالم به مردی و زور
ولیکن نبردیم با خود به گور
2121
چو بر دشمنی باشدت دسترس
مرنجانْشْ کاو را همین غصه بس
2222
عدو زنده سرگشته پیرامُنت
به از خون او کشته در گردنت

