بخش 11 - حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد
Toggle stanza 1شکایت کند نوعروسی جوان
11
شکایت کند نوعروسی جوان
به پیری ز داماد نامهربان
22
که مپسند چندین که با این پسر
به تلخی رود روزگارم به سر
33
کسانی که با ما در این منزلند
نبینم که چون من پریشان دلند
44
زن و مرد با هم چنان دوستند
که گویی دو مغز و یکی پوستند
55
ندیدم در این مدت از شوی من
که باری بخندید در روی من
66
شنید این سخن پیر فرخنده فال
سخندان بود مرد دیرینه سال
77
یکی پاسخش داد شیرین و خوش
که گر خوبروی است بارش بکش
88
دریغ است روی از کسی تافتن
که دیگر نشاید چنو یافتن
99
چرا سر کشی زان که گر سر کشد
به حرف وجودت قلم در کشد؟
1010
یکم روز بر بندهای دل بسوخت
که میگفت و فرماندهش میفروخت
1111
تو را بنده از من به افتد بسی
مرا چون تو دیگر نیفتد کسی

