بخش 25 - مخاطبه شمع و پروانه
Toggle stanza 1شبی یاد دارم که چشمم نخفت
11
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
22
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
33
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
44
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
55
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
66
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
77
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
88
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
99
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
1010
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
1111
همی گفت و میرفت دودش به سر
که این است پایان عشق، ای پسر
1212
اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
1313
مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست
1414
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
1515
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
1616
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار

