بخش 3 - سبب نظم کتاب
Toggle stanza 1در اقصای عالم بگشتم بسی
11
در اقصای عالم بگشتم بسی
به سر بردم ایام با هر کسی
22
تمتع به هر گوشهای یافتم
ز هر خرمنی خوشهای یافتم
33
چو پاکان شیراز، خاکینهاد
ندیدم، که رحمت بر این خاک باد
44
تولای مردان این پاکبوم
برانگیختم خاطر از شام و روم
55
دریغ آمدم زآن همه بوستان
تهیدست رفتن سوی دوستان
66
به دل گفتم از مصر قند آورند
برِ دوستان ارمغانی برند
77
مرا گر تهی بود از آن قند، دست
سخنهای شیرینتر از قند هست
88
نه قندی که مردم به صورت خورند
که ارباب معنی به کاغذ برند
99
چو این کاخ دولت بپرداختم
بر او دَه در از تربیت ساختم
1010
یکی باب عدل است و تدبیر و رای
نگهبانی خلق و ترس خدای
1111
دُوُمْ باب احسان نهادم اساس
که مُنعم کند فضل حق را سپاس
1212
سوم باب عشق است و مستی و شور
نه عشقی که بندند بر خود بزور
1313
چهارم تواضع، رضا پنجمین
ششم ذکر مرد قناعتگزین
1414
به هفتم در، از عالم تربیت
به هشتم در، از شُکر بر عافیت
1515
نهم بابِ توبه است و راهِ صواب
دهم در مناجات و ختم کتاب
1616
به روز همایون و سال سعید
به تاریخ فرّخ میان دو عید
1717
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج
که پُر دُر شد این نامبردار گنج
1818
بماندهست با دامنی گوهرم
هنوز از خجالت به زانو سرم
1919
که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست
درختِ بلند است در باغ و پست
2020
الا ای خردمند پاکیزهخوی
خردمند نشنیدهام عیبجوی
2121
قبا گر حریر است و گر پرنیان
به ناچار حَشوَش بود در میان
2222
تو گر پرنیانی نیابی، مجوش
کرم کار فرما و حشوش بپوش
2323
ننازم به سرمایهٔ فضلِ خویش
به دریوزه آوردهامْ دستْ پیش
2424
شنیدم که در روز امیّد و بیم
بَدان را به نیکان ببخشد کریم
2525
تو نیز اَر بدی بینیم در سَخُن
به خلق جهانآفرین کار کن
2626
چو بیتی پسند آیدت از هزار
به مردی، که دست از تَعنَّت بدار
2727
همانا که در فارس انشای من
چو مشک است بیقیمت اندر خُتن
2828
چو بانگ دهل هولم از دور بود
به غیبت درم عیبْ مستور بود
2929
گل آورد سعدیْ سوی بوستان
به شوخی و فلفل به هندوستان
3030
چو خرما به شیرینی اندوده پوست
چو بازش کنی استخوانی در اوست

