بخش 29 - حکایت مأمون با کنیزک
Toggle stanza 1چو دور خلافت به مأمون رسید
11
چو دور خلافت به مأمون رسید
یکی ماه پیکر کنیزک خرید
22
به چهر آفتابی، به تن گلبنی
به عقل خردمند بازی کنی
33
به خون عزیزان فرو برده چنگ
سر انگشتها کرده عناب رنگ
44
بر ابروی عابد فریبش خضاب
چو قوس قزح بود بر آفتاب
55
شب خلوت آن لعبت حور زاد
مگر تن در آغوش مأمون نداد
66
گرفت آتش خشم در وی عظیم
سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم
77
بگفتا سر اینک به شمشیر تیز
بینداز و با من مکن خفت و خیز
88
بگفت از چه بر دل گزند آمدت؟
چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟
99
بگفت ار کشی ور شکافی سرم
ز بوی دهانت به رنج اندرم
1010
کشد تیر پیکار و تیغ ستم
به یک بار و بوی دهن دم به دم
1111
شنید این سخن سرور نیکبخت
برآشفت تند و برنجید سخت
1212
همه شب در این فکر بود و نخفت
دگر روز با هوشمندان بگفت
1313
طبیعت شناسان هر کشوری
سخن گفت با هر یک از هر دری
1414
دلش گرچه در حال از او رنجه شد
دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد
1515
پری چهره را همنشین کرد و دوست
که این عیب من گفت، یار من اوست
1616
به نزد من آن کس نکوخواه توست
که گوید فلان خار در راه توست
1717
به گمراه گفتن نکو میروی
جفایی تمام است و جوری قوی
1818
هر آن گه که عیبت نگویند پیش
هنر دانی از جاهلی عیب خویش
1919
مگو شهد شیرین شکر فایق است
کسی را که سقمونیا لایق است
2020
چه خوش گفت یک روز دارو فروش:
شفا بایدت داروی تلخ نوش
2121
اگر شربتی بایدت سودمند
ز سعدی ستان تلخ داروی پند
2222
به پرویزن معرفت بیخته
به شهد ظرافت برآمیخته

