بخش 22 - حکایت حاتم طائی
Toggle stanza 1ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
11
ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
طلب ده درم سنگ فانید کرد
22
ز راوی چنان یاد دارم خبر
که پیشش فرستاد تَنگی شکر
33
زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟
همان ده درم حاجت پیر بود
44
شنید این سخن نامبردار طی
بخندید و گفت ای دلارام حی
55
گر او در خور حاجت خویش خواست
جوانمردی آل حاتم کجاست؟
66
چو حاتم به آزادمردی دگر
ز دوران گیتی نیامد مگر
77
ابوبکر سعد آن که دست نوال
نهد همّتش بر دهان سؤال
88
رعیتپناها! دلت شاد باد!
به سعیات مسلمانی آباد باد!
99
سرافرازد این خاک فرخنده بوم
ز عدلت بر اقلیم یونان و روم
1010
چو حاتم، اگر نیستی کام وی
نبردی کس اندر جهان نام طی
1111
ثنا ماند از آن نامور در کتاب
تو را هم ثنا ماند و هم ثواب
1212
که حاتم بدان نام و آوازه خواست
تو را سعی و جهد از برای خداست
1313
تکلّف بر مرد درویش نیست
وصیت همین یک سخن بیش نیست
1414
که چندان که جهدت بود خیر کن
ز تو خیر ماند، ز سعدی سخن

