بخش 13 - حکایت در معنی سفاهت نااهلان
Toggle stanza 1طمع برد شوخی به صاحبدلی
11
طمع برد شوخی به صاحبدلی
نبود آن زمان در میان حاصلی
22
کمربند و دستش تهی بود و پاک
که زر برفشاندی به رویش چو خاک
33
برون تاخت خواهندهٔ خیره روی
نکوهیدن آغاز کردش به کوی
44
که زنهار از این کژدمان خموش
پلنگان درندهٔ صوف پوش
55
که چون گربه زانو به دل برنهند
و گر صیدی افتد چو سگ در جهند
66
سوی مسجد آورده دکان شید
که در خانه کمتر توان یافت صید
77
ره کاروان شیرمردان زنند
ولی جامه مردم اینان کنند
88
سپید و سیه پاره بر دوخته
به سالوس و پنهان زر اندوخته
99
زهی جو فروشان گندم نمای
جهانگرد شبکوک خرمن گدای
1010
مبین در عبادت که پیرند و سست
که در رقص و حالت جوانند و چست
1111
چرا کرد باید نماز از نشست
چو در رقص بر میتوانند جست؟
1212
عصای کلیمند بسیار خوار
به ظاهر چنین زرد روی و نزار
1313
نه پرهیزگار و نه دانشورند
همین بس که دنیا به دین میخورند
1414
عبایی بلیلانه در تن کنند
به دخل حبش جامهٔ زن کنند
1515
ز سنت نبینی در ایشان اثر
مگر خواب پیشین و نان سحر
1616
شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ
چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ
1717
نخواهم در این وصف از این بیش گفت
که شنعت بود سیرت خویش گفت
1818
فرو گفت از این شیوه نادیده گوی
نبیند هنر دیدهٔ عیبجوی
1919
یکی کرده بی آبرویی بسی
چه غم داردش ز آبروی کسی؟
2020
مریدی به شیخ این سخن نقل کرد
گر انصاف پرسی، نه از عقل کرد
2121
بدی در قفا عیب من کرد و خفت
بتر زو قرینی که آورد و گفت
2222
یکی تیری افکند و در ره فتاد
وجودم نیازرد و رنجم نداد
2323
تو برداشتی و آمدی سوی من
همی در سپوزی به پهلوی من
2424
بخندید صاحبدل نیکخوی
که سهل است از این صعب تر گو بگوی
2525
هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است
از آنها که من دانم از صد یکی است
2626
ز روی گمان بر من اینها که بست
من از خود یقین میشناسم که هست
2727
وی امسال پیوست با ما وصال
کجا داندم عیب هفتاد سال؟
2828
به از من کس اندر جهان عیب من
نداند به جز عالم الغیب من
2929
ندیدم چنین نیک پندار کس
که پنداشت عیب من این است و بس
3030
به محشر گواه گناهم گر اوست
ز دوزخ نترسم که کارم نکوست
3131
گرم عیب گوید بد اندیش من
بیا گو ببر نسخه از پیش من
3232
کسان مرد راه خدا بودهاند
که برجاس تیر بلا بودهاند
3333
زبون باش چون پوستینت درند
که صاحبدلان بار شوخان برند
3434
گر از خاک مردان سبویی کنند
به سنگش ملامت کنان بشکنند

