بخش 8 - حکایت
Toggle stanza 1یکی پارسا سیرت حق پرست
11
یکی پارسا سیرت حق پرست
فتادش یکی خشت زرین به دست
22
سر هوشمندش چنان خیره کرد
که سودا دل روشنش تیره کرد
33
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال
در او تا زیم ره نیابد زوال
44
دگر قامت عجزم از بهر خواست
نباید بر کس دوتا کرد و راست
55
سرایی کنم پای بستش رخام
درختان سقفش همه عود خام
66
یکی حجره خاص از پی دوستان
در حجره اندر سرا بوستان
77
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
88
دگر زیردستان پزندم خورش
به راحت دهم روح را پرورش
99
به سختی بکشت این نمد بسترم
روم زین سپس عبقری گسترم
1010
خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ
به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
1111
فراغ مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
1212
به صحرا برآمد سر از عشوه مست
که جایی نبودش قرار نشست
1313
یکی بر سر گور گل می سرشت
که حاصل کند زآن گل گور خشت
1414
به اندیشه لختی فرو رفت پیر
که ای نفس کوته نظر پند گیر
1515
چه بندی در این خشت زرین دلت
که یک روز خشتی کنند از گلت؟
1616
طمع را نه چندان دهان است باز
که بازش نشیند به یک لقمه آز
1717
بدار ای فرومایه زین خشت دست
که جیحون نشاید به یک خشت بست
1818
تو غافل در اندیشهٔ سود و مال
که سرمایهٔ عمر شد پایمال
1919
غبار هوا چشم عقلت بدوخت
سموم هوس کشت عمرت بسوخت
2020
بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک
که فردا شوی سرمه در چشم خاک

