بخش 4 - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی
Toggle stanza 1مرا طبع از این نوع خواهان نبود
11
مرا طبع از این نوع خواهان نبود
سر مدحت پادشاهان نبود
22
ولی نظم کردم به نام فلان
مگر باز گویند صاحبدلان
33
که سعدی که گوی بلاغت ربود
در ایام بوبکر بن سعد بود
44
سزد گر به دورش بنازم چنان
که سید به دوران نوشیروان
55
جهانبان دین پرور دادگر
نیامد چو بوبکر بعد از عمر
66
سر سرفرازان و تاج مهان
به دوران عدلش بناز، ای جهان
77
گر از فتنه آید کسی در پناه
ندارد جز این کشور آرامگاه
88
فطوبی لباب کبیت العتیق
حوالیه من کل فج عمیق
99
ندیدم چنین گنج و ملک و سریر
که وقف است بر طفل و درویش و پیر
1010
نیامد برش دردناک غمی
که ننهاد بر خاطرش مرهمی
1111
طلبکار خیر است امیدوار
خدایا امیدی که دارد برآر
1212
کله گوشه بر آسمان برین
هنوز از تواضع سرش بر زمین
1313
گدا گر تواضع کند خوی اوست
ز گردن فرازان تواضع نکوست
1414
اگر زیردستی بیفتد چه خاست؟
زبردست افتاده مرد خداست
1515
نه ذکر جمیلش نهان میرود
که صیت کرم در جهان میرود
1616
چنویی خردمند فرخ نژاد
ندارد جهان تا جهان است، یاد
1717
نبینی در ایام او رنجهای
که نالد ز بیداد سرپنجهای
1818
کس این رسم و ترتیب و آیین ندید
فریدون با آن شکوه، این ندید
1919
از آن پیش حق پایگاهش قوی است
که دست ضعیفان به جاهش قوی است
2020
چنان سایه گسترده بر عالمی
که زالی نیندیشد از رستمی
2121
همه وقت مردم ز جور زمان
بنالند و از گردش آسمان
2222
در ایام عدل تو ای شهریار
ندارد شکایت کس از روزگار
2323
به عهد تو میبینم آرام خلق
پس از تو ندانم سرانجام خلق
2424
هم از بخت فرخنده فرجام توست
که تاریخ سعدی در ایام توست
2525
که تا بر فلک ماه و خورشید هست
در این دفترت ذکر جاوید هست
2626
ملوک ار نکو نامی اندوختند
ز پیشینگان سیرت آموختند
2727
تو در سیرت پادشاهی خویش
سبق بردی از پادشاهان پیش
2828
سکندر به دیوار رویین و سنگ
بکرد از جهان راه یأجوج تنگ
2929
تو را سد یأجوج کفر از زر است
نه رویین چو دیوار اسکندر است
3030
زبان آوری کاندر این امن و داد
سپاست نگوید زبانش مباد
3131
زهی بحر بخشایش و کان جود
که مستظهرند از وجودت وجود
3232
برون بینم اوصاف شاه از حساب
نگنجد در این تنگ میدان کتاب
3333
گر آن جمله را سعدی انشا کند
مگر دفتری دیگر املا کند
3434
فروماندم از شکر چندین کرم
همان به که دست دعا گسترم
3535
جهانت به کام و فلک یار باد
جهان آفرینت نگهدار باد
3636
بلند اخترت عالم افروخته
زوال اختر دشمنت سوخته
3737
غم از گردش روزگارت مباد
وز اندیشه بر دل غبارت مباد
3838
که بر خاطر پادشاهان غمی
پریشان کند خاطر عالمی
3939
دل و کشورت جمع و معمور باد
ز ملکت پراکندگی دور باد
4040
تنت باد پیوسته چون دین، درست
بداندیش را دل چو تدبیر، سست
4141
درونت به تأیید حق شاد باد
دل و دین و اقلیمت آباد باد
4242
جهان آفرین بر تو رحمت کناد
دگر هرچه گویم فسانهست و باد
4343
همینت بس از کردگار مجید
که توفیق خیرت بود بر مزید
4444
نرفت از جهان سعد زنگی به درد
که چون تو خلف نامبردار کرد
4545
عجب نیست این فرع از آن اصل پاک
که جانش بر اوج است و جسمش به خاک
4646
خدایا بر آن تربت نامدار
به فضلت که باران رحمت ببار
4747
گر از سعد زنگی مثل ماند یاد
فلک یاور سعد بوبکر باد

