بخش 21 - گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان
Toggle stanza 1زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارسا
11
زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارسا
کُنَد مَردِ درویش را پادشا
22
برو پنج نوبت بزن بر دَرَت
چو یاری موافق بود در بَرَت
33
همهْ روز اگر غم خوری، غمْ مَدار
چو شب غمگُسارت بُوَد در کنار
44
کرا خانه، آباد و، همخوابه، دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست
55
چو مَستور باشد زن و خوبروی
به دیدارِ او در بهشت است شُوی
66
کسی برگرفت از جهانْ کامِ دل،
که یکدل بود با وی آرامِ دل
77
اگر پارسا باشد و خوشسَخُن
نگه در نکوییّ و زشتی مَکُن
88
زنِ خوشمَنِش، دلنشانتر که خوب
که آمیزگاری بپوشد عیوب
99
ببرد از پریچهرهٔ زشتخوی
زنِ دیوسیمایِ خوشطبع، گوی
1010
چو حلوا خورَد سرکه از دستِ شُوی
نه حلوا خورد سرکهاندودهروی
1111
دلارام باشد زنِ نیکخواه
ولیکن زن بد، خدایا پناه!
1212
چو طوطی کلاغش بُوَد همنفس
غنیمت شمارَد خلاص از قفس
1313
سر اندر جهان نِه به آوارگی
وگرنه، بنِه دل به بیچارگی
1414
تهیپایْ رفتنْ بِه از کفشِ تَنگ
بلایِ سفر، بِه که در خانهْ جنگ
1515
به زندانِ قاضی گرفتار بِه
که در خانه دیدن بر ابرو گره
1616
سفر، عید باشد بر آن کدخدای
که بانویِ زشتش بود در سرای
1717
درِ خرمی بر سرایی ببند
که بانگِ زن از وی برآید بلند
1818
چو زن راهِ بازار گیرد، بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن!
1919
اگر زن ندارد سوی مَرد، گوش
سَراویلِ کُحلیش در مَرد پوش
2020
زنی را که جهل است و ناراستی
بلا بر سرِ خود، نه زن خواستی
2121
چو در کیله یک جو امانت شکست
از انبارِ گندم فرو شوی دست
2222
بر آن بنده، حق نیکویی خواسته است
که با او دل و دستِ زن راست است
2323
چو در رویِ بیگانه خندید زن
دگر، مَرد گو لافِ مَردی مزن
2424
زنِ شُوخ چون دست در قلیه کرد
برو گو بنه پنجه بر رویِ مَرد
2525
ز بیگانگان چشمِ زن کور باد
چو بیرون شد از خانه، در گور باد
2626
چو بینی که زن پایبرجایْ نیست
ثبات، از خردمندی و رای نیست
2727
گریز از کفش در دهانِ نهنگ
که مُردن بِه از زندگانی به ننگ
2828
بپوشانش از چشمِ بیگانه روی
وگر نشنود، چه زن آنگه چه شوی!
2929
زنِ خوبِ خوشطبع رنج است و بار
رها کن زنِ زشتِ ناسازگار
3030
چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن
که بودند سرگشته از دستِ زن
3131
یکی گفت : «کس را زنِ بد مباد»
دگر گفت : «زن در جهانْ خوَد مباد!»
3232
زنِ نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویمِ پاری نیاید به کار
3333
کسی را که بینی گرفتارِ زن
مکن سعدیا، طعنه بر وی مزن
3434
تو هم جَور بینی و بارش کشی
اگر یک سَحَر در کنارش کشی

