بخش 18 - حکایت

Toggle stanza 1
شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
1
شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم
2
من و چند سیاح صحرانورد
برفتیم قاصد به دیدار مرد
3
سر و چشم هر یک ببوسید و دست
به تمکین و عزت نشاند و نشست
4
زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت
ولی بی مروت چو بی بر درخت
5
به لطف و سخن گرم رو مرد بود
ولی دیگدانش عجب سرد بود
6
همه شب نبودش قرار و هجوع
ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع
7
سحرگه میان بست و در باز کرد
همان لطف و پرسیدن آغاز کرد
8
یکی بد که شیرین و خوش طبع بود
که با ما مسافر در آن ربع بود
9
مرا بوسه گفتا به تصحیف ده
که درویش را توشه از بوسه به
10
به خدمت منه دست بر کفش من
مرا نان ده و کفش بر سر بزن
11
به ایثار مردان سبق برده‌اند
نه شب زنده داران دل مرده‌اند
12
همین دیدم از پاسبان تتار
دل مرده و چشم شب زنده‌دار
13
کرامت جوانمردی و نان دهی است
مقالات بیهوده طبل تهی است
14
قیامت کسی بینی اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بهشت
15
به معنی توان کرد دعوی درست
دم بی قدم تکیه گاهی است سست

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور