بخش 19 - حکایت دهقان در لشکر سلطان
Toggle stanza 1رئیس دهی با پسر در رهی
11
رئیس دهی با پسر در رهی
گذشتند بر قلب شاهنشهی
22
پسر چاوشان دید و تیغ و تبر
قباهای اطلس، کمرهای زر
33
یلان کماندار نخجیر زن
غلامان ترکش کش تیرزن
44
یکی در برش پرنیانی قباه
یکی بر سرش خسروانی کلاه
55
پسر کان همه شوکت و پایه دید
پدر را به غایت فرومایه دید
66
که حالش بگردید و رنگش بریخت
ز هیبت به بیغولهای در گریخت
77
پسر گفتش آخر بزرگ دهی
به سرداری از سر بزرگان مهی
88
چه بودت که ببریدی از جان امید
بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
99
بلی، گفت سالار و فرماندهم
ولی عزتم هست تا در دهم
1010
بزرگان از آن دهشت آلودهاند
که در بارگاه ملک بودهاند
1111
تو، ای بی خبر، همچنان در دهی
که بر خویشتن منصبی مینهی
1212
نگفتند حرفی زبان آوران
که سعدی نگوید مثالی بر آن
1313
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
1414
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز؟
1515
ببین کآتشی کرمک خاکزاد
جواب از سر روشنایی چه داد
1616
که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید پیدا نیم

