بخش 17 - حکایت درویش با روباه
Toggle stanza 1یکی روبَهی دید بی دست و پای
11
یکی روبَهی دید بی دست و پای
فروماند در لطف و صُنعِ خدای
22
که چون زندگانی به سر میبَرَد
بدین دست و پای از کجا میخورَد
33
در این بود درویشِ شوریده رنگ
که شیری درآمد شغالی به چنگ
44
شغالِ نگونبخت را شیر خورد
بماند آنچه روبَه از آن سیر خورد
55
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزیرسان قوْتِ روزش بداد
66
یقین، مرد را دیده بیننده کرد
شد و تکیه بر آفریننده کرد
77
کز این پس به کُنجی نشینم چو مور
که روزی نخوردند پیلان به زور
88
زَنَخدان فرو بُرد چندی به جَیبْ
که بخشنده روزی فرستد زِ غَیب
99
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
1010
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش
زِ دیوارِ محرابَش آمد به گوش
1111
برو شیرِ دَرنده باش، ای دَغَل
مَینداز خود را چو روباهِ شَل
1212
چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیر
چه باشی چو روبَه به وامانده سیر
1313
چو شیر آن که را گردنی فَربه است
گر افتد چو روبه، سگ از وی بِه است
1414
به چنگ آر و با دیگران نوش کن
نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن
1515
بخور تا توانی به بازوی خویش
که سَعیَت بُوَد در ترازوی خویش
1616
چو مَردان بِبَر رنج و راحت رسان
مُخَنَث خورَد دَسترَنجِ کَسان
1717
بگیر ای جوان دستِ درویشِ پیر
نه خود را بیفکن که دستم بگیر
1818
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خَلق از وجودش در آسایش است
1919
کَرَم وَرزَد آن سَر که مغزی در اوست
که دونهِمّتانند بی مغز و پوست
2020
کسی نیک بیند به هر دو سَرای
که نیکی رساند به خَلقِ خدای

