غزل شمارهٔ 506
Toggle stanza 1کار من اینست که کاریم نیست
11
کار من اینست که کاریم نیست
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
22
تا که مرا شیر غمت صید کرد
جز که همین شیر شکاریم نیست
33
در تکِ این بحر چه خوش گوهری!
که مثَلِ موج قراریم نیست
44
بر لبِ بحرِ تو مقیمم، مقیم
مست لبم گرچه کناریم نیست
55
وقف کنم اشکم خود بر میت
کز می تو هیچ خماریم نیست
66
میرسدم باده تو ز آسمان
منت هر شیره فشاریم نیست
77
بادهات از کوه سکونت بَرَد
عیب مکن زان که وقاریم نیست
88
ملک جهان گیرم چون آفتاب
گرچه سپاهی و سواریم نیست
99
میکشم از مصر شکر سوی روم
گرچه شتربان و قطاریم نیست
1010
گرچه ندارم به جهان سروری
دردسر بیهده باریم نیست
1111
بر سر کوی تو مرا خانه گیر
کز سر کوی تو گذاریم نیست
1212
همچو شکر با گلت آمیختم
نیست عجب گر سر خاریم نیست
1313
قطب جهانی همه را رو به توست
جز که به گرد تو دواریم نیست
1414
خویش من آنست که از عشق زاد
خوشتر از این خویش و تباریم نیست
1515
چیست فزون از دو جهان؟ -شهرِ عشق
بهتر از این شهر و دیاریم نیست
1616
گر ننگارم سخنی بعد از این
نیست از آن رو که نگاریم نیست

