غزل شمارهٔ 130
شاعر: رومی
Toggle stanza 1بیدار کنید مستیان را
11
بیدار کنید مستیان را
از بهر نبیذ همچو جان را
22
ای ساقی باده بقایی
از خم قدیم گیر آن را
33
بر راه گلو گذر ندارد
لیکن بگشاید او زبان را
44
جان را تو چو مشک ساز ساقی
آن جان شریف غیب دان را
55
پس جانب آن صبوحیان کش
آن مشک سبک دل گران را
66
وز ساغرهای چشم مستت
درده تو فلان بن فلان را
77
از دیده به دیده بادهای ده
تا خود نشود خبر دهان را
88
زیرا ساقی چنان گذارد
اندر مجلس می نهان را
99
بشتاب که چشم ذره ذره
جویا گشتست آن عیان را
1010
آن نافه مشک را به دست آر
بشکاف تو ناف آسمان را
1111
زیرا غلبات بوی آن مشک
صبری بنهشت یوسفان را
1212
چون نامه رسید سجدهای کن
شمس تبریز درفشان را
زمین

