غزل شمارهٔ 2175
شاعر: رومی
Toggle stanza 1در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو
11
در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو
چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو
22
جمع شکران را بین در ما نگران را بین
شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو
33
امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی
امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو
44
هر چند که استادی داد دو جهان دادی
در دست کی افتادی زان طرفه خبر برگو
55
از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده
بسیار بگردیده احوال سفر برگو
66
در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی
زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو
77
با صبر توی محرم روسخت توی در غم
شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو
88
مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین
یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو
99
بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان
باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو
1010
گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم
ای عارف این را هم با او به سحر برگو
1111
آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه
گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو
1212
گر رافضیی باشد از داد علی در ده
ور زآنک بود سنی از عدل عمر برگو
1313
موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی
بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو

