غزل شمارهٔ 855
Toggle stanza 1عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
11
عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
هر مردهای ز گوری برجست و پیشش آمد
22
دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد
جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد
33
جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش
مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد
44
خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمد
کب از جوار آتش همطبع آتش آمد
55
جان و دل فرشته جفت هوای حق شد
گردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد
66
نر باش و صیقلی کن دل را و نقش برخوان
بی نقش و بیجهات این شش سو منقش آمد
77
آن لعل را در آخر در جیب خویش یابی
بر جیب پاک جیبان نورش مر شش آمد
88
ز افیون شربت او سرمست خفت بدعت
ز استون رحمت او دولت منعش آمد
99
ای هوشمند گوشی کو را کشید دستش
وی روسپید رویی کز وی مخمش آمد
1010
خاموش پنج نوبت مشنو ز آسمانی
کان آسمان برون این پنج و این شش آمد

