غزل شمارهٔ 1979
Toggle stanza 1عاشقان را مژدهای از سرفراز راستین
11
عاشقان را مژدهای از سرفراز راستین
مژده مر دل را هزار از دلنواز راستین
22
مژده مر کانهای زر را از برای خالصیش
هست نقاد بصیر و هست گاز راستین
33
مژده مر کسوه بقا را کز پی عمر ابد
هستش از اقبال و دولتها طراز راستین
44
فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از این
پیش شمس الدین درآید گشت باز راستین
55
حبذا دستی که او بستم درازی کم کند
دست در فتراک او زد شد دراز راستین
66
شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختن
تا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین
77
بعد از آن خوب طرازی چون شود همدست او
دو به دو چون مست گشته گفته راز راستین
88
چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روح
آنک بر ترک طرازی کرد ناز راستین
99
شاه تبریزی کریمی روح بخشی کاملی
در فرازی در وصال و ملک باز راستین
1010
ملک جانیها نه ملک فانیی جسمانیی
تا شود جانها ز ملکش چشم باز راستین
1111
مرحبا ای شاه جانها مرحبا ای فر و حسن
ملک بخش بندگان و کارساز راستین

