غزل شمارهٔ 342
شاعر: رومی
Toggle stanza 1مرا چون تا قیامت یار اینست
11
مرا چون تا قیامت یار اینست
خراب و مست باشم کار اینست
22
ز کار و کسب ماندم کسبم اینست
رخا زر زن تو را دینار اینست
33
نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل
چه چاره فعل آن دیدار اینست
44
گل صدبرگ دید آن روی خوبش
به بلبل گفت گل گلزار اینست
55
چو خوبان سایههای طیر غیبند
به سوی غیب آ طیار اینست
66
مکرر بنگر آن سو چشم میمال
که جان را مدرسه و تکرار اینست
77
چو لب بگشاد جانها جمله گفتند
شفای جان هر بیمار اینست
88
چو یک ساغر ز دست عشق خوردند
یقینشان شد که خود خمار اینست
99
گرو کردی به می دستار و جبه
سزای جبه و دستار اینست
1010
خبر آمد که یوسف شد به بازار
هلا کو یوسف ار بازار اینست
1111
فسونی خواند و پنهان کرد خود را
کمینه لعب آن طرار اینست
1212
ز ملک و مال عالم چاره دارم
مرا دین و دل و ناچار اینست
1313
میان گر پیش غیر عشق بندم
مسیحی باشم و زنار اینست
1414
به گرد حوض گشتم درفتادم
جزای آن چنان کردار اینست
1515
دلا چون درفتادی در چنین حوض
تو را غسل قیامت وار اینست
1616
رخ شه جستهای شهمات اینست
چو دزدی کردی ای دل دار اینست
1717
مشین با خود نشین با هر که خواهی
ز نفس خود ببر اغیار اینست
1818
خمش کن خواجه لاغ پار کم گو
دلم پارهست و لاغ پار اینست
1919
خمش باش و در این حیرت فرورو
بهل اسرار را کاسرار اینست

