غزل شمارهٔ 742
Toggle stanza 1عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
11
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند
22
کانک شاید خلق را آن کس نشاید عشق را
زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند
33
چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند
شاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو کند
44
زانک خلقش چون براند خو ز خلقان واکند
باطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند
55
جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشد
دل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند
66
چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکند
وانگهی عاشق در این دم مشک و عنبر بو کند
77
مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغ
تا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند
88
گرچه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک را
نوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند
99
چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد
بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند
1010
عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوش
تا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند
1111
تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستیی
از ورای هر دو عالم کان تو را بیتو کند
زمین

