غزل شمارهٔ 1227
Toggle stanza 1رویش خوش و مویش خوش وآن طره جعدینش
11
رویش خوش و مویش خوش وآن طره جعدینش
صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
22
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرینتر و نادرتر زآن شیوه پیشینش
33
آن طره پرچین را چون باد بشوراند
صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش
44
بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او
بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش
55
آن ماه که میخندد در شرح نمیگنجد
ای چشم و چراغ من دم درکش و میبینش
66
صد چرخ همیگردد بر آب حیات او
صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش
77
گولی مگر ای لولی این جا به چه میلولی؟!
رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش
88
گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان
بنشاند آن فارس جان را سپس زینش
99
ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد
مانند طبیب آید آن شاه به بالینش
1010
عشقست یکی جانی دررفته به صد صورت
دیوانه شدم باری من در فن و آیینش
1111
حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد
تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش
1212
بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او
تقویم طلب میکن در سوره والتینش
1313
خورشید به تیغ خود آن را که کُشد ای جان
از تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش
1414
فرهاد هوای او رفتهست به که کندن
تا لعل شود مرمر از ضربت میتینش
1515
من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را
بشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش
1616
خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه
لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش

