غزل شمارهٔ 2777
Toggle stanza 1شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
11
شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
چاره او یابد که تُش بیچارگی روزی کنی
22
عشق جامه میدراند عقل بخیه میزند
هر دو را زهره بدرّد چون تو دلدوزی کنی
33
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
44
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی
55
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن
در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
66
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی
ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
77
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست
با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
88
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبلهای است
قبلهها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
99
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایهای
کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی

