غزل شمارهٔ 954
Toggle stanza 1فزود آتش من آب را خبر ببرید
11
فزود آتش من آب را خبر ببرید
اسیر میبردم غم ز کافرم بخرید
22
خدای داد شما را یکی نظر که مپرس
اگر چه زان نظر این دم به سکر بیخبرید
33
طراز خلعت آن خوش نظر چو دیده شود
هزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرید
44
ز دیده موی برست از دقیقه بینیها
چرا به موی و به روی خوشش نمینگرید
55
ز حرص خواجگی از بندگی چه محرومید
ز غورها همه پختید یا که کور و کرید
66
در آشنا عجمی وار منگرید چنین
فرشتهاید به معنی اگر به تن بشرید
77
هزار حاجب و جاندار منتظر دارید
برای خدمتتان لیک در ره و سفرید
88
همیپرد به سوی آسمان روان شما
اگر چه زیر لحافید و هیچ مینپرید
99
همیچرد همه اجزای جان به روض صفات
از آن ریاض که رستید چون از آن نچرید
1010
درخت مایه از آن یافت سبز و تر زان شد
زبون مایه چرایید چونک شیر نرید
1111
هزار گونه کجا خستتان به زیر سجود
کجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید
1212
هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود
به هر دمی ز چه شما خفیه تر چه بیهنرید
1313
هنر چو بیهنری آمد اندر این درگاه
هنروران ز شادیت چون نه زین نفرید
1414
همه حیات در اینست کاذبحوا بقره
چو عاشقان حیاتید چون پس بقرید
1515
هزار شیر تو را بندهاند چه بود گاو
هزار تاج زر آمد چه در غم کمرید
1616
چو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبر
اگر نه فهم تباهست از چه در سمرید
1717
کجا بلاغت ماه و کجا خیال سپاه
به مقنعه بمنازید چون کلاه ورید
1818
بیافت کوزه زرین و آب بیحد خورد
خموش باش که تا ز آب هم شکم ندرید
زمین

