غزل شمارهٔ 126
شاعر: رومی
Toggle stanza 1گستاخ مکن تو ناکسان را
11
گستاخ مکن تو ناکسان را
در چشم میار این خسان را
22
درزی دزدی چو یافت فرصت
کم آرد جامه رسان را
33
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نیند لایق آن را
44
پیشت به فسوس و سخره آیند
از طمع مپوش این عیان را
55
ایشان چو ز خویش پرغمانند
چون دور کنند ز تو غمان را ؟
66
جز خلوت عشق نیست درمان
رنج باریک اندهان را
77
یا دیدن دوست یا هوایش
دیگر چه کند کسی جهان را
88
تا دیدن دوست در خیالش
میدار تو در سجود جان را
99
پیشش چو چراغپایه میایست
چون فرصتهاست مر مهان را
1010
وامانده از این زمانه باشی
کی بینی اصل این زمان را
1111
چون گشت گذار از مکان چشم
زو بیند جان آن مکان را
1212
جان خوردی تن چو قازغانی
بر آتش نه تو قازغان را
1313
تا جوش ببینی ز اندرونت
زان پس نخری تو داستان را
1414
نظاره نقد حال خویشی
نظاره درونست راستان را
1515
این حال بدایت طریقست
با گم شدگان دهم نشان را
1616
چون صد منزل از این گذشتند
این چون گویم مر آن کسان را
1717
مقصود از این بگو و رستی
یعنی که چراغ آسمان را
1818
مخدومم شمس حق و دین را
کاو هست پناه انس و جان را
1919
تبریز از او چو آسمان شد
دل گم مکناد نردبان را
زمین

