غزل شمارهٔ 1718
Toggle stanza 1ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
11
ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
بسته شکرخنده را تا که بگریانیم
22
ترش نگردم از آنک از تو همه شکرم
گریه نصیب تن است من گهر جانیم
33
در دل آتش روم تازه و خندان شوم
همچو زر سرخ از آنک جمله زر کانیم
44
در دل آتش اگر غیر تو را بنگرم
دار مرا سنگسار ز آنچ من ارزانیم
55
هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پا
جز تو که برداریم جز تو که بنشانیم
66
این دل من صورتی گشت و به من بنگرید
بوسه همیداد دل بر سر و پیشانیم
77
گفتم ای دل بگو خیر بود حال چیست
تو نه که نوری همه من نه که ظلمانیم
88
ور تو منی من توام خیرگی از خود ز چیست
مست بخندید و گفت دل که نمیدانیم
99
رو مطلب تو محال نیست زبان را مجال
سوره کهفم که تو خفته فروخوانیم
1010
زود برو درفتاد صورت من پیش دل
گفت بگو راست ای صادق ربانیم
1111
گفت که این حیرت از منظر شمس حق است
مفخر تبریزیان آنک در او فانیم

