غزل شمارهٔ 102
شاعر: رومی
Toggle stanza 1سلیمانا بیار انگشتری را
11
سلیمانا بیار انگشتری را
مطیع و بنده کن دیو و پری را
22
برآر آواز رُدّوها عَلَیَّ
منوّر کن سرای شش دری را
33
برآوردن ز مغرب آفتابی
مسلم شد ضمیر آن سری را
44
بدین سان مهتری یابد هر آن کس
که بهر حق گذارد مهتری را
55
بنه بر خوان جِفانٍ کالْجَوابی
مکرّم کن نیاز مشتری را
66
به کاسی کاسه سر را طرب ده
تو کن مخمور چشم عبهری را
77
ز صورتهای غیبی پردهبردار
کسادی ده نقوش آزری را
88
ز چاه و آب چَه رنجور گشتیم
روانکن چشمههای کوثری را
99
دلا در بزم شاهنشاه دررو
پذیرا شو شراب احمری را
1010
زر و زن را به جان مپرست زیرا
بر این دو دوخت یزدان کافری را
1111
جهاد نفس کن زیرا که اجری
برای این دهد شه لشکری را
1212
دل سیمینبری کز عشق رویش
ز حیرت گم کند زر هم زری را
1313
بدان دریادلی کز جوش و نوشش
به دست آورد گوهر گوهری را
1414
که باقی غزل را تو بگویی
به رشک آری تو سحر سامری را
1515
خمش کردم که پایم گل فرورفت
تو بگشا پر نطق جعفری را

