غزل شمارهٔ 2497
Toggle stanza 1صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
11
صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
لعل و عقیق میکند در دل کان گداییی
22
گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود
گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی
33
نور ز شرق میزند کوه شکاف میکند
در دل سنگ مینهد شعشعه عطاییی
44
در پی هر منوری هست یقین منوری
در پی هر زمینیی مرتقب سماییی
55
صورت بت نمیشود بیدل و دست آزری
آزر بتگری کجا باشد بیخداییی
66
گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر
فرق میان کان و کان هست به زرنماییی

