غزل شمارهٔ 2537

شاعر: رومی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: اری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: غزل

انگریزی ترجمہ: آربری
صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری
1
مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری
هر آنچ دوش می‌گفتم ز بی‌خویشی و بیماری

By the right of old companionship and friendship, do not repeat to the Beloved all that I uttered last night, unconscious and sick;

2
وگر ناگه قضاء الله از این‌ها بشنود آن مه
خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری

But if, as God decrees, that moon hears of these things, he himself knows what a melancholy lover will say in the darkness of night.

3
چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه
گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری

When reason is not at home, the tale will be distorted—now low, now high, now war, now submissiveness.

4
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم
نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل‌ها عاری

If God should scatter my frenzy over the world, you will not see one man with reason; all will be stripped of their reason.

5
مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می‌ریزی
مگر ای ابر تو بر من شراب شور می‌باری

Reason, can it be that you pour these dark suggestions into me? Cloud, can it be you who rains upon me this troubled potion?

6
مسلمانان مسلمانان شما دل‌ها نگهدارید
مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری

Moslems, Moslems, guard well your hearts; let none go about me, either to sightsee or to sympathize.

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری

به حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1892

گهی بنما و گه پوشیده دار آن روی گلناری

چه غم دارد ترا، بگذار تا میرم بدین خواری

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1893

چو عفوت بی‌حد افتاده‌ست دریاهاست پنداری

که پیدا نیست قعرش پیش جامی جز به دشواری

جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 3

چو نفس آرام می‌گیرد چه در قصری چه در غاری

چو خواب آمد چه بر تختی چه در پایان دیواری

سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 71

نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری

بحمدالله متاع ما ندارد روی بازاری

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6747

تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داری

که شمع از بی سری یابد کلاه از نور جباری

عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 775

امیر دل همی‌گوید تو را گر تو دلی داری

که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2502

مروت نیست در سرها که اندازند دستاری

کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2528

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2530

کی افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری؟!

نگفتم: «با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟!

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2532

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور