Toggle stanza 1
از بت باخبر من خبری می رسدم
1
از بت باخبر من خبری می رسدم
وز لب چون شکر او شکری می رسدم
2
شکر اندر شکر اندر شکر است
شکری در دهن است و دگری می رسدم
3
هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم
هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم
4
خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی
عاشق سوخته خیره سری می رسدم
5
آن یکی زرد شده کآتش او می کشدم
وین دگر هست که از وی نظری می رسدم
6
وان دگر بر در آن خانه او بنشسته
که در ار باز نشد بانگ دری می رسدم
7
وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده
که ز خاکش صفت جانوری می رسدم

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور