غزل شمارهٔ 2139
Toggle stanza 1والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
11
والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو
22
با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها
با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو
33
هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ
هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو
44
خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم
که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو
55
من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی
بالله رها کن کاهلی میریز چون خون عدو
66
تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار من
هر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او
77
آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بود
کز آب حیوان میکند آن خضر هر ساعت وضو
88
از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فدا
طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا
99
سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح
زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکمها چارسو
1010
کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر
از دست رفتیم ای پسر رو دستها از ما بشو
1111
من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ تو
کز باده گلرنگ تو وارستهایم از رنگ و بو
1212
خامش کن کز بیخودی گر های و هویی میزدی
این جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو
1313
میگشتهام بیهوش من تا روز روشن دوش من
یک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو
1414
ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو را
گرچه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو

