غزل شمارهٔ 531
شاعر: رومی
Toggle stanza 1صوفی چرا هُشیار شد؟ ساقی چرا بیکار شد؟
11
صوفی چرا هُشیار شد؟ ساقی چرا بیکار شد؟
مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد
22
خورشید اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد
چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد
33
گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شد
چون زلف تو زنجیر شد دیوانگی ناچار شد
44
ای مطرب شیرین نفس عشرت نگر از پیش و پس
کس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد
55
ما موسییم و تو مها، گاهی عصا، گه اژدها
ای شاهدان ارزانبها چون غارت بلغار شد
66
لعلت شکرها کوفته چشمت ز رشک آموخته
جان، خانهٔ دل روفته، هین نوبت دیدار شد
77
هر بار عذری مینهی وز دست مستی میجهی
ای جان! چه دفعم میدهی؟ این دفع تو بسیار شد
88
ای کرده دل چون خارهای امشب نداری چارهای
تو ماه و ما استارهای، استاره با مه یار شد
99
ای ماه بیرون از افق ای ما تو را امشب قنق
چون شب جهان را شد تتق پنهان روان را کار شد
1010
گر زحمت از تو بردهام پنداشتی من مردهام
تو صافی و من دردهام بیصاف دردی خوار شد
1111
از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو
در عشق مکرآموز تو بس سادهدل عیار شد
1212
نی تب بُدم، نی درد سر، سر میزدم دیوار بر
کز طمع آن خوش گُلشِکر قاصد دلم بیمار شد

