غزل شمارهٔ 2042
Toggle stanza 1ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
11
ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
22
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن
نیهای بیزبان را زان شهد پرشکر کن
33
چون صد هزار دُر در سمع و بصر تو داری
یک دامنی از آن دُر در کار کور و کر کن
44
از خون آن جگرها که بوی عشق دارد
از بهر اهل دل را یک قلیهٔ جگر کن
55
بس شیوهها که کردند جانها و ره نبردند
ای چارهساز جانها یک شیوهٔ دگر کن
66
مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد
ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن
77
چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را
و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن
88
هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن
با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن
99
پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر
در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن
1010
آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر
بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن
1111
ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر
ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن
1212
خواهی درخت طوبی؟ نک شمس حقّ تبریز
خواهی تو عیش باقی؟ در ظلّ آن شجر کن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 654
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بیما زین طعنهها گذر کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2030
ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2031
روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2040

