غزل شمارهٔ 2639
Toggle stanza 1برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
11
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
بگشای کنار آمد آن یار کناری
22
برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین
رستند و گذشتند ز دمهای شماری
33
آن رفت که اقبال بخارید سر ما
ای دل سر اقبال از این بار تو خاری
44
گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی
ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری
55
اندر حرم کعبه اقبال خرامید
از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری
66
گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هست
جز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری
77
آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد
نی شورش دل آرد و نی رنج خماری
88
بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را
صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری
از درد که می نالی و اندوه که داری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 934
با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری
با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 186 - در مدح شرف الملک امیر زنگی محسن
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2632

