غزل شمارهٔ 1653
Toggle stanza 1من از این خانه پرنور به در می نروم
11
من از این خانه پرنور به در می نروم
من از این شهر مبارک به سفر می نروم
22
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی جای دگر می نروم
33
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
من به جز جانب آن گنج گهر می نروم
44
شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است
من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم
55
شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است
من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم
66
شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است
من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم
77
شهر پر شد که فلان بن فلان می برود
شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم
88
این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید
من از این بیخبری سوی خبر می نروم
99
یار ما جان و خداوند قضا و قدر است
من از این جان قدر جز به قدر می نروم
1010
تو مسافر شدهای تا که مگر سود کنی
من از این سود حقیقت به مگر می نروم
1111
مغز را یافتهام پوست نخواهم خایید
ایمنی یافتهام سوی خطر می نروم
1212
تو جگرگوشه مایی برو الله معک
من چو دل یافتهام سوی جگر می نروم
1313
تو کمربسته چو موری پی حرص روزی
من فکنده کله و سوی کمر می نروم
1414
نشنوم پند کسی پند مده جان پدر
من پدر یافتهام سوی پدر می نروم
1515
شمس تبریز مرا طالع زهره دادهست
تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم

