غزل شمارهٔ 173
Toggle stanza 1از یکی آتش برآوردم تو را
11
از یکی آتش برآوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
22
از دل من زادهای همچون سخن
چون سخن آخر فروخوردم تو را
33
با منی وز من نمیداری خبر
جادو ام من جادویی کردم تو را
44
تا نیفتد بر جمالت چشم بد
گوش مالیدم بیازردم تو را
55
دائم اقبالت جوان شد ز آنچ داد
این کف دست جوانمردم تو را
زمین

