غزل شمارهٔ 860
Toggle stanza 1ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
11
ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
مرغت شکار گردد صید حلال گیرد
22
مه میدود چو آیی در ظل آفتابی
بدری شود اگر چه شکل هلال گیرد
33
در دل مقام سازد همچون خیال آن کس
کاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد
44
کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقا
وان جان گوشمالی کو پای مال گیرد
55
این گنده پیر دنیا چشمک زند ولیکن
مر چشم روشنان را از وی ملال گیرد
66
گر در برم کشد او از ساحری و شیوه
اندر برش دل من کی پر و بال گیرد
77
گلگونه کرده است او تا روی چون گلم را
بویش تباه گردد رنگش زوال گیرد
88
رخ بر رخش منه تو تا رویت از شهنشه
مانند آفتابی نور جلال گیرد
99
چه جای آفتابی کز پرتو جمالش
صد آفتاب و مه را بر چرخ حال گیرد
1010
شویان اولینش بنگر که در چه حالند
آن کاین دلیل داند نی آن دلال گیرد
1111
ای صد هزار عاقل او در جوال کرده
کو عقل کاملی تا ترک جوال گیرد
1212
خطی نوشت یزدان بر خد خوش عذاران
کز خط سیهتر است او کاین خط و خال گیرد
1313
از ابر خط برون آ وز خال و عم جدا شو
تا مه ز طلعت تو هر شام فال گیرد

