غزل شمارهٔ 922
شاعر: رومی
Toggle stanza 1چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
11
چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود جان که را قرار بود
22
شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
33
هزار ساغر مینشکند خمار مرا
دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
44
گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود
نه ذره ذره من عاشق نگار بود
55
ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی
بدانک ذره من اندر آن غبار بود
66
دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم
اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود
77
به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود
88
ایا به خویش فرورفته در غم کاری
تو تا برون نروی از میان چه کار بود
99
چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه
دگر مباف که پوسیده پود و تار بود
1010
برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد
به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود
1111
چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد
چو تو نبافی بافنده کردگار بود
زمین

