غزل شمارهٔ 1833
شاعر: رومی
Toggle stanza 1آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان
11
آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان
عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
22
نیست به جز رضای تو قفل گشای عقل و دل
نیست به جز هوای تو قبله و افتخار جان
33
سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من
زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان
44
بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل
بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان
55
از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دل
بر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان
66
تافتن شعاع تو در سر روزن دلی
تبصره خرد بود هر دم اعتبار جان
77
از غم دوری لقا راه حبیب طی شود
در ره و منهج خدا هست خدای یار جان
88
گلبن روی غیبیان چون برسد بدیدهای
از گل سرخ پر شود بیچمنی کنار جان
99
لاف زدم که هست او همدم و یار غار من
یار منی تو بیگمان خیز بیا به غار جان
1010
گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحان
آن دم پای دار شد دولت پایدار جان
1111
باغ که بیتو سبز شد دی بدهد سزای او
جان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان
1212
دانه نمود دام تو در نظر شکار دل
خانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان
1313
نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمش
شهره کند حدیث را بر همه شهریار جان

