غزل شمارهٔ 59
Toggle stanza 1تو از خواری همی نالی نمیبینی عنایتها
11
تو از خواری همی نالی نمیبینی عنایتها
مخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها
22
تو را عزت همی باید که آن فرعون را شاید
بده آن عشق و بِستان تو چو فرعون این ولایتها
33
خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر
پی اومید آن بختی که هست اندر نهایتها
44
دهان پُر پِست میخواهی مَزن سُرنای دولت را
نتاند خواندن مقری دهان پُر پِست آیتها
55
از آن دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد
به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایتها
66
دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی
به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایتها
77
اگر خوکی فتد در مُشک و آدم زاد در سِرگین
رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایتها
88
سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم
که لاف عشق حق دارد و او داند وقایتها
99
تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان
که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایتها
1010
چو دیگ از زر بود او را سیهرویی چه غم آرد؟
که از جانش همی تابد به هر زخمی حکایتها
1111
تو شادی کن ز شمسالدین تبریزی و از عشقش
که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایتها

