غزل شمارهٔ 2247
شاعر: رومی
Toggle stanza 1مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
11
مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو
22
چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی
به زیر سایه آن سرو پایدار بجو
33
چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب
بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو
44
اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی
درآ به دور و قدحهای بیشمار بجو
55
در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور
درآ جواهر اسرار کردگار بجو
66
دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو
گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو
77
زهی فسرده کسی کو قرار میجوید
تو جان عاشق سرمست بیقرار بجو
88
اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه
وگر عقار نداری از او عقار بجو
99
به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم
تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو
1010
تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی
ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو
1111
خیال یار سواره همیرسد ای دل
پیامهای غریب از چنین سوار بجو
1212
به نزد او همه جانهای رفتگان جمعند
کنار پرگلشان را در آن کنار بجو
1313
چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه
چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو
1414
چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است
وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو
1515
چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است
فقیروار مر او را در افتقار بجو
زمین

