غزل شمارهٔ 2262
Toggle stanza 1پرده بگردان و بزن ساز نو
11
پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید از فلک آواز نو
22
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا ز خرد درنرسد راز نو
33
این بکند زهره که چون ماه دید
او بزند چنگ طرب ساز نو
44
خیز سبک رطل گران را بیار
تا ببرم شرم ز هنباز نو
55
برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو
66
در عوض آنک گزیدی رخم
بوسه بده بر سر این گاز نو
77
از تو رخ همچو زرم گاز یافت
میرسدم گر بکنم ناز نو
88
چون نکنم ناز که پنهان و فاش
میرسدم خلعت و اعزاز نو
99
خلعت نو بین که به هر گوشهاش
تازه طرازی است ز طراز نو
1010
پر همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو
1111
مرد قناعت که کرمهای تو
حرص دهد هر نفس و آز نو
1212
می به سبو ده که به تو تشنه شد
این قنق خابیه پرداز نو
1313
رنگ رخ و اشک روانم بس است
سر مرا هر یک غماز نو
1414
گرم درآ گرم که آن گرمدار
صنعت نو دارد و انگاز نو
1515
بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق
جامه کهنهست ز بزاز نو

