غزل شمارهٔ 460
شاعر: رومی
Toggle stanza 1عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
11
عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
سایهی زلفین تو در دو جهان جای ماست
22
از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت
و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست
33
هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست
هر گل زردی که رُست رُسته ز صفرای ماست
44
هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست
عاشق و مسکین آن بیضد و همتای ماست
55
از سبب هجر اوست شب که سیهپوش گشت
توی به تو دودِ شب ز آتش سودای ماست
66
نیست ز من باورت؟ این سخن از شب بپرس
تا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست
77
شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست
کاهش مه از غمِ ماه دلافزای ماست
88
آه! که از هر دو کون تا چه نهان بودهای
خه! که نهانی چنین شهره و پیدای ماست
99
زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود
و آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست
1010
اول و پایان راه از اثر پای ماست
ناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست
1111
گر نه کژی همچو چنگ واسطه نای چیست؟
در هوس آن سری اوست که هم پای ماست
1212
گرچه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش
بر سر منشور عشق جسمِ چو طغرای ماست
1313
رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین
بازبیاریم زود کان همه کالای ماست

