غزل شمارهٔ 2843
شاعر: رومی
Toggle stanza 1هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
11
هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی
22
نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد
نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
33
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
44
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم
که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
55
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر
که عجب در آن چمنها که ملک بود پریدی
66
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی
که به جز عنایت شه نکند برو کلیدی
77
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم
که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
88
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را
که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
99
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او
که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی
1010
هله عشق عاشقان را و مسافران جان را
خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
1111
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی
به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
1212
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری
به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

