غزل شمارهٔ 1198
Toggle stanza 1سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
11
سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
22
مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود
درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز
33
چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق
آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز
44
صدیق و مصطفی به حریفی درون غار
بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز
55
دندان عیش کند شد از هجر ترش روی
امروز قند وصل گزیدن گرفت باز
66
پیراهن سیاه که پوشید روز فصل
تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز
77
مستورگان مصر ز دیدار یوسفی
هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز
88
افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد
با تنگهای لعل خریدن گرفت باز
99
آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان
در خون عاشقان بچریدن گرفت باز
1010
خاتون روح خانه نشین از سرای تن
چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز
1111
دیگ خیال عشق دلارام خام پز
سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز
1212
نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر
از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز
1313
آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد
افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز
1414
بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما
یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز
1515
سودای عشق لولی دزد سیاه کار
بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز
1616
صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق
بر کف قراضهها بگزیدن گرفت باز
1717
تبریز را کرامت شمس حقست و او
گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز
زمین

