غزل شمارهٔ 303
Toggle stanza 1مجلسی خوش کن از آن دو پاره چوب
11
مجلسی خوش کن از آن دو پاره چوب
عود را درسوز و بربط را بکوب
22
این ننالد تا نکوبی بر رگش
وان دگر در نفی و در سوزست خوب
33
مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر
خیز ای فراش، فرش جان بروب
44
تا نسوزی بوی ندهد آن بخور
تا نکوبی نفع ندهد این حبوب
55
نیِّر اعظم بدان شد آفتاب
کو در آتش خانه دارد بیلغوب
66
ماه از آن پیک و محاسب میشود
کو نیاساید ز سیران و رکوب
77
عود خلقانند این پیغمبران
تا رسدشان بوی علامالغیوب
88
گر به بو قانع نهای تو هم بسوز
تا که معدن گردی ای کان عیوب
99
چون بسوزی پر شود چرخ از بخور
چون بسوزد دل رسد وحی القلوب
1010
حد ندارد این سخن کوتاه کن
گرچه جان گلستان آمد جنوب
1111
صاحب العودین لا تهملهما
حرقن ذا حرکن ذا للکروب
1212
من یلج بین السکاری لا یفق
من یذق من راح روح لا یتوب
1313
اغتنم بالراح عجل و استعد
من خمار دونه شق الجیوب
1414
این تنجو ان سلطان الهوی
جاذب العشاق جبار طلوب
زمین

